خاطرات سیل 1335 برزک قسمت دوم

احمد صادقیان برزکی در تاریخ 19:05 2016:04:18

خود را شروع کرده وبه جهد و کوشش پرداختند غافل از اینکه سیل دومی در راه است صبح  روز بعد من رفتم چند راس گوسفندی را که داشتیم بدهم چوپان گله تا ببرد بچراند. آن موقع مرسوم بود که هرخانواده ای چند راس گوسفند داشت که در مجموع جمع میشدند و به آن ها می گفتند گله برده و هر محل برای خودش یک چنین گله ای را داشت و شب که  گوسفندان از کوه بر میگشتند روی عادت میرفتند به طویله یا حصارمختص به خودشان و من که آن موقع شش ساله بودم وبه گوسفند های مان علاقه زیاد داشتم بدون اطلاع پدر ومادربه همراه آنها با چوپان گله که آن روزآقای نصرالله شفیعیان بود به کوه رفتم واونیز مانع رفتن من نشد تا به سرکوه شید رسیدیم که منتهی میشد از یک طرف به مزرعه ی گروس و ازسمت شرق به رودخانه دم قاشون و از شمال به سمت محله باغستان و جنوب به دره درون ، وقت ناهار شد من که صبحانه نخورده و از کوه هم بالا آمده بودم بسیار گرسنه بودم آقای شفیعیان که سیل دیروز را دیده واحساس خطر قحطی کرده بود سعی کرده بود نان های خشگ مانده در سفره را با خود بیاورد نان های خشگ کهنه را روی سنگ کوبید و شیر بز را روی ان دوشید وتیمچه مسی را روی اجاق گذاشت و آن را جوشاند تا نان ها نرم شوند .سپس با هم ناهار خوردیم این ناهار برای کودک شش ساله که خسته وگرسنه بود بسیار لذیذ بود وحس میکنم تاکنون غذائی به خوشمزه گی آن روز نخورده ام شاید جاذبه همان روزنیز باعث شد تا من کوه نورد شوم و به طبیعت هم علاقمند گردم به هر حال از ایشان ممنونم آقای شفیعیان که می دانست پدر ومادرم ازآمدن من به کوه بی اطلاع هستند گفت حالا تاشب خیلی مانده است وتا باران شدت نگرفته است ، برو خانه تان واز شرق کوه شید روبروی باغ مرحوم عباس معروفی به سمت دره درون مرا سرازیر کرد وگفت برو تا به رودخانه برسی وسپس کف رودخانه را بگیر به سمت پائین تا به محله باغستان برسی ومن در دل کوه با ترس و وحشت آرام آرام خود را به رود خانه رساندم ودر حال تفکر بچه گانه در راه بودم تا اینکه نا گهان آقائی سوار برالاغ چهار نعل غافل گیرانه بازوی مرا گرفت و بالا کشید و روی گردن الاغ انداخت و در فاصله 50 متری به جاده پشت باغ های پا شید که به آن سوشید هم می گویند و به جاده بغله هم معروف بود تغییر مسیر داد ، نا گهان به محض پیچیدن نگاهم به رود خانه افتاد وسیل را دیدم به ارتفاع دومتر وپهنای دویست متر که همه چیز را با خود به حرکت درآورده ومی غلطاند و برق آسا از مقابل ما گذشت وچون روز قبل هم سیل آمده بودبستر رودخانه مسطح و برای حرکت سیل مجدد آماده بود  این سیل که از رود خانه بیداک سرازیر شده بود در فاصله حدود500 متر پائین تربه رود خانه ریزاب که به مراتب سیل آن بیشتر از این رود خانه  بود به لحاظ حوضچه های سیلابی بیشتر پیوست واگرچیزی  باقی مانده بود مجددا در نوردید وهمه را از محله باغستان وسپس کارگاه وسرگاول (محله امام )تا حوالی  کاشان با خود برد یا مدفون کرد.از جاده پا شید که حرکت میکردیم شدت باران به قدری زیاد بود که از دره های کوچک نیز سیلاب سرا زیر شده بود والاغ به سختی ازآنهاعبور میکرد.این غریق نجات که خداوند اورا مامور کرده بود تا طفلی را نجات دهد تصادفی عموی بزرگ من غلامحسین صادقیان بود که قصد داشته از این مسیر به صحرای بردریو برود و چون دیده بود باران شدت گرفته است،از دم قاشون برمیگردد تا به خانه برود و اگرنیم دقیه دیر تربه من رسیده بود شاید سیل مرا باخود برده بود. او نیز  خود نمی دانست که من کیستم تا بعدا متوجه شد ،از ایشان سپاسگذارم و برای ایشان دعا میکنم. الاغ عمو ترسیده بود و به سختی از سیلاب ها عبور میکرد تا اینکه عمو به سختی توانست من وخودش را به پشت باغچه های محله باغستان که فعلا خیابان کوهسار است برساند. شدت بارش باران هیچ تغییری نکرده بود و به قدری تند بود که در فضائی کوچک هفتصد متری واقع دراین خیابان مقابل منزل محمد آقا نیکو بیان سیلی سرازیر شده و آبشاری گلی تشکیل شده بود که به هیچ وجه امکان رفت وآمد در زیرآن  آبشارنبود.عده ای آن طرف وعده ای نیز این طرف ساعتی ماندیم ، مرحوم پدرم محمد علی صادقیان و مادرم مرحوم باشی رحیم زاده و برادر بزرگترم که دنبال من می گشتند در آن طرف آبشار برسر و ...
بقیه در صفحه قسمت سوم









ما به شما پیشنهاد میکنیم با حسابی که در وبسایت ما دارید وارد شوید اگر شما حساب نداربد روی دکمه ی ایجاد حساب کلیک کنید.

ورود به حساب ایجاد حساب

شما برای ورد یا ایجاد حساب مینوانید از سرویس های زیر استفاده کنید.